اندک سوادی که دارم

اندک سوادی که دارم

دردهایی که اززندگی میکشیم گاهی هم لذت!
اندک سوادی که دارم

اندک سوادی که دارم

دردهایی که اززندگی میکشیم گاهی هم لذت!

نیما یوشیج پدرشعر پارسی نیست مقاله ای ازسجاد صاحبان زند یکی ازخو

شاید این اولین بار باشد که یک تیتردارم ومیخواهم چیزی برای آن بنویسم اینکه چطورخواستم دراین مورد بنویسم اصلا مربوط به ادبیات نیست یعنی بیشتر سینمای ست تا ادبی .خیالتان راراحت کنم مربوط میشود به خانم ویشکا آسایش این بازیگرسینمای ایران درواقع کلید حل پدر شعر فرسی است.ربطی هم به قطام ندارد.

ماجرا این گونه بود:چند سال پیش گفتگویی ازمازیار پرتو میخواندم درماهنامه فیلم (کارهای مشهورش مثل فیلمبرداری شصت درصد ازفیلم (قیصر)بصورت دوربین روی دست) او به دو نکته اشاره کرده بود یکی همین فیلم قیصر ودیگری پدرش-شین پرتو.قبل ازنیما یوشیج شعر بدون وزن وبقولی شعرنو میگفته.برای من مهم این بود نیما اولین کسی نبودکه شعر بدون وزن میگفت.وسالها بعد کشف کردم شین پرتو پدربزرگ ویشکاآسایش است.

اما باخودتان فکرنکنید دکتر شین پرتو با نام اصلی علی شیرازپورپرتو(زاده2دی 1286کنگاور-درگذشت 1376)اولین وتنها کسی بوده که شعرنو میگفته به گمان من ابولقاسم لاهوتی،تقی رفعت،شمس کسمایی وجعفرخامنه مربع شعر مدرن مارادرپیش ازنیما شکل داده اند وهرکدام توانستیند یکی ازاضلاع مربع را ترسیم کنند وسهم قابل توجهی درچگونگی رویکردهای جدید شعری وشکستن ساختارهای سنتی وکهنه وسنگ شده دوران خویش داشته اند اما همه فکر میکنند نیما برای اولین بارچنین کاری را انجام داده است.

نکته جالباینکه نخستین شعرشکسته( نیمایی)توسط شمس کسمایی نوشته شده است وهمین امر یعنی شکستن قالبهای سنتی در شعرتوسط او شاید مهمترین دلیلی باشد که طرفداران نیما یوشیج ازاو بعنوان مادر شعرمدرن یاد میکنند.یعنی جواب خاصی ندارند بدلیل اینکه نیما پدر شعر فارسی بماند برای شعر فارسی  مادری هم پیداکردند..شمس کسایی با تباری گیلانی اما دریزد متولد شده بود در شهریورسال1262ه.ق. اولین شعر خود رادرسال 1299 ش درمجله (آزادیستان)منتشرکرد که وزنها درآن شکسته بود

پرورش طبیعت / زبسیاری آتش مهرونازونوازش /ازاین شدت گرمی وروشنایی وتابش /گلستان فکرم /خراب وپریشان شده افسوس/چوگلهای افسرده افکار بکرم / صفا وطراوت خویش را ازکف داده گشنتد مایوس ....

درهمین زمان نیما کاملا شعر سنتی میگفته نکته ای که اهعمیت زیادی دارد.بازهم آدمهای مهم دیگری هستند.دکترمحمود مقدم در سالهای 1313 تو1314 سه مجموعه با نامهای-رازنیمه شب-بانگ خروس- وبازگشت به الموت رامنتشرکرد وسبکی نو درشعرفارسی رقم زد پس از او دکتر تندرکیا درسال1318 ازفرانسه به موطن بازگشت وبیانیه ای با عنوان (نهیب جنبش ادبی-شاهین)صادرکردوبه جنگ سنتی های شعر فارسی رفت دکترعلی شیرازی(شین پرتو)هم بعدازبازگشت ازفرانسه سال 1325 سه مجموعه بنامهای –ژینوس- دختردریا – سمندر را تحت تاثیر اشعارسپید شاعران فرانسوی منتشرکرد که آنچنان باید مورد توجه قرارنگرفت جامعه ادبی بزورآنهارا بایکوت کردند.اما وقتی صحبت ازنوگرایی میشود نمیتوان ازتقی رفعت نام نبرد.باید او را یکی از پیشگامان تجددادبی ایران بنامیم وی در سال 1330درگذشت آنهم زمانی که هنوز به33سالگی نرسیده بود.با اینهمه وقتی جمهوری آذربایجان به رهبری شیخ محمدخیابانی تا سیس شد او بازوی ادبی فرهنگی وهنری خیابانی شد(به نوعی وزیرآموزش پرورشازجمله کارهای رفعت دراین نقش حساس نوشتن واجرای چند نمایشنامه منظوم اجتمایی بود ازجمله درنمایشنامه منظوم(سرگذشت پرویز)سروده علی محمدخان اویسی دست برد.وآنرا به نام خسرو پرویز دردبیرستانهای تبریز به روی صحنه برد اگرعمر طولانی تری داشت وحوزه فعالیتهایش را درادبیات نه سیاست قرارمیداد شاید کنون عنوان پدرشعر نو به او تعلق میگرفت اودر سال 1303درگذشت زمانی که نیما اندرخم یک کوچه بود.

زمانی که نیما شعر ققنوس را منتشرکرد.جاده ها صاف ودعواها گرفته شده بود.کلی شعر بدون وزن یا وزن شکسته سروده شده بود اما چرا با این همه نیما راپدرشعر نوی فارسی میدانیم؟؟؟؟چرا؟

اول اینکه نیما ازامکانات رسانه ای برخورداربود ورفقایش حسابی هوایش را داشتند نکته دوم ومهمتراینکه اوکارش راجدی میگرفت ودرآن پشتکاروجدیت داشت.هیچکدام ازشعرایی که نام بردیم جدیت لازم نداشتند وزودخسته شدند وپی کارخودرفتند.نیما ماند وجنگیدتا پدر شعرنوی فارسی شود امااینچنین نیست واورا نبایدپدرشعرنوین فارسی بدانیم.

عکسی ازنیما هنگام چوپانی درهنگامی که همانوقت شاعرن دیگرمشغول نو سرایی بودند.

چند نکته اساسی این مقاله1پدربزرگ ویشکا آسایش شعرنو میگفته 2 نیما با پدربزرگ اسایش دوست بوده3صادق هدایت هم با شین پرتو دوستی داشته4یک زن اولین شعر نو درایران راچاپ کرد5 تقی رفعت در سال1303 درگذشت یعنی زمانی که او شعر میگفت نیما سیب زمینی را با وزن وقافیه تلفظ میکرد5رازموفقیت نیما پشکار بود6رفقایش حسابی هوایش را داشتند!

پا نوشتۀ هفته نامه وزین چلچراغ را سالهاست که مرتب میخوان تنها مجله ایرانی که زردی را نمیتوانی حتی زیر فشار درآن ببینی درست وکامل امیر مهدی ژوله خالق کودک فهیم ویکی ازنویسندگان برره وبهاره رهنما  وکاریکاتوریست توانای کشورمان برگمهرحسین پور .همین نسل سجادزند و......بسیاری دیگر  ازکسانی بودندکه درچلچراغ قلم میزدند یا میزنند کمتر کسی را پیدا میکنی که وفادار به چل نباشد بی شک برای چهار نسل نوشته وبازمینویسد.دوستی دورادور با برخی ازاین دوستان برایم افتخاری ست. برای اینکه تایپ کنم کمی درمقاله دست بردم که از سجادگرامی پوزش میطلبم خودداند که چلچراغ یک تنبلی حاد به همراه دارد.مستدام باشید.تامران هامون گیلکا

1


غزلی زیبا از شاعرودوست گرامیم محمدنجفی نوکاشتی

مهربانی های تو جایی به پایان میرسد
از همان جایی که رویایی به پایان میرسد
کودکی در چشمهایم اشک را سر میکشد
مثل آن وقتی که لالایی به پایان میرسد
بی محابا میروی از لحظه هایم،اینچنین
ماجرای ما به زیبایی به پایان میرسد!
در کنار طعم شب هایی که قلبم با تو بود
روزهای زشت رسوایی به پایان میرسد
اتفاقا لابه لای خاطرات غم زده
یک نفر، شاید... و دنیایی به پایان میرسد
آخر این شعر شاید آشنا باشد ولی
شاعری در بغض و تنهایی به پایان میرسد


شعری از شاعره نوجوان مونا کریمی بازهم انجمن شعر

یادم اید که شبی بیم زده
باتو در خلوت ان کوچه که شب
زیر ان نور غلیظ ابری
رخنه در فاصله ی خانه زده
در کنار گز خشکیده ی تر
پای ان کاج بلند
روی اگاهی اب
در فراسوی خیال
دامن موج درید
شاخه در عمق صدای ازلی رخنه کشید
یادم اید که صدایت به دلم دیر رسید
که نگاهت تپش خاطره را زود بدید
خوش تر ان لحظه که باهم بودیم
زیر پهنای بهار
درکنار خورشید
پای ان کاج بلند
روی اگاهی اب
در فراسوی خیال
من همه مات تو در خانه ی زیبای هوا
تودران لحظه هویدای صدا
توچقد دیر به مقصود دلم پی بردی
که در ان لحظه تو اهسته با صدای تپش خاطره هامان رفتی
وتو رفتی و هنوز چشم هایم همه در تشویش است
رد پایت را هر صبح ابپاشی می کنم با عشق
تا که برگردی
تاکه برگردی
من امید لب حوض عشق را دانه دانه در سبد ها چیدم
تاکه برگردی
تادوباره تپش خاطره ها برگردد
تادوباره جان بگیرد مهتاب
من امید شب باران زده ی زیبا رادانه دانه در سبد ها چیدم
من امید بزکان را که در ان خلوت دشت به دنبال علف می گشتند را دانه دانه در سبد ها چیدم
تادوباره تپش خاطره ها برگردد
تا دوباره جان بگیرد مهتاب
تاکه برگردی تاکه برگردی

 

شعری از دکترآرزو صفایی از انجمن شعر پارسی

اینجا هزارن ستاره جان باخته
خزان از آسمان می بارد
ماه بر شاخسار تک درخت کوچه طعنه میزند
شاید برگهایش مهتاب بریزد


مسافری میرود
شاید باز گردد
اگر امید باز گشتن داشته باشد


کو همت مردانه همسایگان هور
تا ماه را چراغی کنند
و رد رخساره ی شرمگینت را
که بر کوچه مانده
دریابند


آه شب چه غمگین است و خسته
گویی فلکش کرده اند
درد دارد
نمیخواهد به فردا برسد
دل سوخته
به تمنای نگاهی نشسته از غریبه ای


و ما مهتاب به دندان گرفته ایم
تا چه شود
نمیدانم
کاش این شب
به گرداب سرد تنهایی نمی غلطید


کدام دلداده به فریاد بی کسی نشسته
که شب به روز نمیرسد
آخر کلام
صفحه ی کاغذم به بدکامی تلخ شد
سیاه شد
و هنوز نمیدانم
چرا شب به روز دل نمیدهد

چرا؟

شعری زیبا از شاعره گرانمایه گندم مرادخانی از شعر پارسی

 

ببین که لحظه های غم چه شاخ وشانه می کشد
به جای روز روشنم چرا شبانه می کشد؟

مرا بدون خنده ها میان یک کویر خشک
تورا سراب این کویر بی نشانه می کشد

ترانه ی شبم شده صدای هق هق دلم
درون اشک ها تورا چه عاشقانه می کشد

طناب دار محکمی برای انتحار من
به روی صحنه ی غزل چه بی بهانه می کشد

تو را به یاس ها قسم بیا به خواب هر شبم
که آتش کنایه ها به دل زبانه می کشد

دلنوشته ای ازدوست خوبم آرمین از کیپ

راهِ بهشتم از چشم تو می گذره،این دشتِ گندم و باغ بزرگِ سیب این صورتا کی ان، که دور میز شام، سرگرمِ صحبتن، با اخم و زمزمه؟ تو حرفاشون دارن از مرگِ من می گن، از فصل اعتراف، حبس و محاکمه... حواریون من، امشب همه منو، قبل از خروسخون انکار می کنن فردا یهودا رو واسه خیانتش با شور وهلهله سردار می کنن حواریون من، تو فکرشون همه، سرگرمِ کشتنه رؤیاهای منن حتا دیگه واسه، لو دادن تنم، بوسه نشونه نیست، بیسیم می زنن دستِ منو بگیر، این شام آخره، امکان معجزه یک در نهایته اون قدر جرم من با من خودی شده، که سایه ی منم فکرِ خیانته کو تاجِ خارِ من؟ کو پیکر صلیب؟ پستازیانه ها کی سوت می کشن؟ آماده ام! بگو گل میخای عذاب، کی غنچه می کنن رو دست و پای من؟ من خسته ام از این اورادِ بی هدف، من ذله ام از این ایمان بی امید، از روزگاری که حتا خدا رو هم باید تو ماشین ضدِ گلوله دید این آخرین شب و غمگینترین شبه، چشمای ما مثِ لیوانمون پره معراج من هنوز، مثل گذشته ها، بوسیدنلبات توی آسانسوره دستِ منو بگیر! ختمِ ضیافته! بیرون رستوران مرگم مقدره! «زانو نمی زنم! سر خم نمی کنم!» اینفردا رو صلیب فریادِ آخره!

یه ترانه از خانم مونا کریمی از انجمن شعر پارسی

سلام عزیزکم بهار خونه
صدای تو درست مث جوونه

حالی نمیگیری سرت شلوغه
صدای قلب تو ازم چه دوره

یادت باشه من دیگه تنها نیستم
عاشق تو صدای دریا نیستم

من دیگه باتو نمی یام به هر جا
منو سوزوندی تو برو بی وفا

مگه نمی گفتی که توی سرما
میون عاشقاو توی قلبا

عشق منه فقط توی قلب تو
یا که منم تنها همش حق تو

جام همیشه تو قلبت اویزونه
رد پاهام تو قلب تو می مونه

وقتی که من صدات کنم میمیری
عاشقمی واسم تو گل میگیری

یاکه همش تو قلب تو من تنهام
یه عاشقم طالب بی مدعام

یادت میاد چی گفتی که خراب شد
تموم ارزوهامون براب شد

گفتی که پاییزه یه فصل سرده
عشق منه اونی که برمی گرده

یادت میاد هفته ی پیش چه سرد شد
هوا پر از بارو ن و چتر تر شد

یادت میاد هفته ی پیش تو پاییز
گفتی می خوای بری به پیش پانیز

من اون روز و خوب یادمه چه سرد بود
هوا پر از بارو ن و چتر تر بود
راستی!!!
چشاش درشته و سیاه پانیز
موهاش چطور طلایی مثل پاییز

پانیز خبر داره چه بی وفایی
درست مث گلدونای سیاهی

حد اقل ازت که بی خبر نیست
شعرای من همش که بی جهت نیست

خب دیگه انگار وقتمون تمومه..ولی تو اینو بدون
اگه که عاشق شدی همیشه عاشق بمون

هفته سوم

پانزدهم فروردین

دیشب تا دیروق5ت تو رختخواب غلت میزدم بدخوابیدم ساعت 11 بیدارشدم با فرشید پیاده اومدم خونه بعدازنهار سعیداومد با مهران بعدازظهر3.30خواستم بخوابم اما نشد فکرت بدجوری منو مشغول کرده شادی.هرکی زنگ خونه رو میزنه میدوم به هوای اینکه توئی حتی یه با افتادم ولو شدم زمین دیدم اعصابم خوردته با فرشید گفتیم بریم سینما که یه کم مشغول باشم تو این هفته 3 بارخوابتو دیدم بعد سینا10.30اومدیم خونه الان رو تخت هدفون بگوش با صدای اصلانی دارم مینویسم.شادی راستش همش خیال میکنم واسه تو یه هوس زودگذربودم چون خبری ازت نیستفردا میخوام برم برگه اعزام به خدمت بگیرم خدا کنه بیای وگرنه مجبورم خونه تون زنگ بزنم بحرحال اگر بارگران بودیم رفتیم.شادی میبوسمت ودوست دارم بسیار.

 

شانزدهم فروردین

صبح سعیدوفرزاداومدن دنبالم اینقدرنرفتم دیگه میان دنبالم تا دیروقت خوابم نمیبرد.امروزهم نرفتم حوضه نظام وظیفه گرفتم تا12 خوابیدم مامان یه مقدارغرولندکرد بعدش هم رفتم تا صندوق بازهم خالی کم کم حدسم داره به یقین تبدیل میشه که منو واسه سرگرمی میخواستی شاید دوستی با یه موزیسین برات جالب بود اگه میدونستم عروسی فامیلت اون اهنگ مورد علاقه تو نمیخوندم که توجه تو جلب بشه میدونی برای من پسرودخترفرقی نمیکنن همه رو به چشم دوستی اجتمایی نگاه میکنم حالا که این تابو روشکستی باید پاش واستی من بعد از9 سالگی میدونی که با هیچ دختری دوست نبودم.رفتم باشگاه 6 از باشگاه با یکی ازدوستام خیابون مترکردیم بعد هم اومدم خونه حموم الانم دارم مینویسم ولی بی خیالی تو منوعذاب میده نه زنگی نه تماسی نه نامه ای اخه این چه جوردوست داشتنه؟عصبانیم ازدستت.اگه بتونم میخوابم باز هم به امید فردا.

 

هفدهم فروردین

ظهرازخواب بیدارشدم تا 4 خونه موندم بی حوصله برای همین هم فرزاد دستگاه سگا کرایه کرد اومدیم خونه شون بازی کنیم الان ساعت 5 صبحه همه دارن بازی میکنن من مینویسم.میخوام بخوابم فردا5 میان دنبالمون برنامه دارم.شک من داره کم کم اذیتم میکنه احساس میکنم دیگه نمیبینمت ایکاش یه بار میدیدمت میدونستم شادی چرا؟؟؟ شب خوش

 

هجدهم فروردین

صبح 11ازخونه فرزاد اومدم  بعد از اصلاح صورتم اومدن دنبالمون رفتیم عقدکنان جات خالی باحال بودتا 8 شب برنامه طول کشید بعدش رفتیم خونه فرزاد هرچی زنگ زدم خونه داییت کسی گوشی رو ورنداشت مغازه شوهرخاله ات هم بسته است نگرانم

میخوام بخوابم سردردم بد داره اذیت میکنه فردا صبح باید زود برم خونه امیدوارم مرحمی برما کنی فردا دیگه بیای و پیدا شی

باوجود تمام بی مهری های تو بازم دوستت دارم شادی

 

نوزدهم فروردین

ظهرازخواب بیدارشدم راستش تا صبح میگرن من نذاشت بخوابم دم صبح ساعت4 قرص خوردم کمی خوابیدم بعدش هم با فرشید رفتیم خونه دیدم افروز وافسانه اومدن خونه قرار شد باهم بریم چالوس سیسنگان آب وهوا عوض کنیم مشروبی بخوریم.بعد ازنهاردارز کشیدم کمی بخوابم اما نشد خیالت نمیزاره مامان همش میپرسه شادی چرا نیومد/نمیدونم یه دفه برنامه کودک که داشت میداد خوابیدم چالوس رفتنمان موند برای فردا با فرزاد رفتیم کمی دیگه وسایل بگیریم الان هم خونه فرزاد هستیم فرشیدوفرزاد دارن تخته بازی میکنناما من اصلا حوصله ندارم دارم موزیک گوش میدم راستش اصلا وقت مطالعه نداشتم میخوام اگرحواسم پرتت نبود کمی کتاب بخونم بعدش بخوابم.خیلی بی وفایی شادی دوست داشتنت رو فهمیدم چقدره.خوب بخوابی

 

بیست فروردین

ساعت ده بار مینوازد ومن

از پشت شیشه ها به بیرون مینگرم

صدای ناقوس سوزناک است

وصدای تو میاید:

من هرگزنمیایم

شادی دیشب باز خوابتو دیدم گفتی نمیای بابچه ها داشتم میرفتم خونه دیدم پنجره اطاق محمد بازه فهمیدم اومده تلفنها هم همه خراب بود رفتم پیش محمد تا 2.30اونجا بودم تنها بچه ها رفتندبرنامه گردش ما هم چون ماشین داشتیم بهم خورد ولی 3000تومن ازدستم رفت تا 9 شب خونه فرزاد بودیم بعدش هم یه دوری بیرون زدیم ومن رفتم پیش محمد یه فیلم با هم نگاه کردیم یه کم حالم ازدیدنش گرفته شد فرشید وفرزاد دارن ورق بازی میکنن خونه هستم بچه ها با من اومدن ولی من حوصله ندارم دارم هدفون تو گوش مینویسم دلم هواتو کرده ولی بهش میگم که رفتی اها به مامان گفتم خوابگاه زنگ بزنه ببینه کجایی/ایکاش امشب هم خوابتو ببینم وبیای پیشم نه مثل دیشب بگی که نمی ای.شب بخیر

 

بیست ویکم فروردین

ازامروز تصمیم گرفتم شعرهای هرصفحه رو برات بنویسم فکرکنم این سررسید حافظ شعراش هرروز دقیقا برام حرف میزنه  تو برگه امروز نوشته : با صبا همراه بفرست از رخ ت گل دسته ای     بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

دیدی همش حرف دلمو میزنه بازهم صندوق خالی بود باشگاه هم بسته بود بنابراین رفتم خونه مامان گفت باهات حرف زده خوشحال شدم ولی ازدست توناراحت که اومدی بیخیال یه اطلاع هم ندادی تا 9 شب با محمد پارک بودم بعد هم اومدیم پیش فرزاد خوابم نمیبره ناراحتم ازدستت چرا خبرندادی که اومدی؟ امیدوارم از زوق دیدنت سکته نزنم.فعلا نمیتونم بهت بگم دوست دارم.ولی میخوامت .شب بخیر.

 

بیست ودوم فروردین

خلا صه امروزامدی ودیدمت برای اولین بار لبهاتو بوسیدم راستش هرگزفکرنمیکردم اینقدرمنقلب بشی دیگه نمیتونم طعم با تو بودن رو ازیاد ببرم اگر کمی برخوردم با مادرم تند شد ببخش گاهی اوقات لازمه چون نمیدونی من چطور اینجا من زندگی میکنم ولی فقط میدونم بعدازرفتنت هنوزطعم لبهات ازبین نرفته ایکاش نمی بوسیدمت وهم آغوش نمی شدم نمیدونستم ازمن داغ تری ولی دیگه بی تو محاله بتونم بمونم لااقل هفته ای دو بار باید باهات باشم تا 11.30خیابون قدم زدم تو هوای عشقت نفس کشیدم تازه عشق ما جوانه زده امیدوارم حداقل یه نهال بشه حالا تا وقتی که هستی.دوستت دارم میبوسمت مثل امروز هیچگاه دیگه تو زندگییادم نمیره این بوسیدن رو میدونم تا آخرعمریادم میمونه لبهات چه طعمی داشتند.شادی من .میپرستمت

بررخ ساقی پری پیکر   همچو حافظ بنوش باده ناب

 

بیست وسوم فروردین

خمی که ابروی  شوخ تو درکمان انداخت      به قصد جان من زارناتوان انداخت

صبح با زنگ رضا بیدار شدم برام نوارها رو آورده بود که برای اجرا اهنگها رو تمرین کنم با فرزاد وسعید که اومدن نهار خوردیم بعدش رفتیم خونه رضا برای امادگی برنامه سینما فرهنگیان .بعد با فرشید رفتیم بستنی بخوریم دوست داشتم همون جایی که با هم رفته بودیم بریم اما نشد .رفتم باشگاه اما چون حال کارکردن نداشتم فقط گرم کردم وکمربند رو گرفتم واومدم بیرون خونه محمد موندیم شو امسال رو نگاه میکردیم که برق رفت با هم با رضا که بما ملحق شد رفتیم پارک وبعدش هم اومدیم خونه فرزاد راستش فردا باید برم دنبال خدمتم خسته ام با فرزاد کشتی گرفتم اون گندگی هیکل زمین خورد تازه فهمیدم جودو به چی میگن بعد اینهمه سال تمرین کردن اولین باری بود که بیرون باشگاه با کسی کشتی گرفتم میدونم این جودو بدردم میخوره الان ساعت 4 صبحه میخوابم به امید اینکه اونروز رو دوباره تو خواب ببینم.دوستت دارم شادی.شب بخیر.

 

بیست وچهارم فروردین

شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن      که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

صبح بیدارشدم باز هم نرفتم واسه نظام وظیفه اصلا میدونی ایکاش سربتزی نبود میدونم خدمت بکن نیستم چون هم ازهنرهم اززندگی عقب میمونم ولی برای رسیدن به اینده باید از این پل بگذرم یا به اب بزنم ساعت 3 برات یه نامه نوشتم راستی تمام نامه هاتو دارم داره زیاد میشه بعد هم با فرشید رفتیم تا خیابون برگشتیم خونه من حموم کردم وبعد رفتم خونه محمد تا 2.30شب اونجا بودم الان اومدم خونه فیلم نگاه کردم که بتونم نقد بنویسم شادی من خیلی خسته ام امروز زیاد راه رفتم اگر بتونم میخوابم تو نامه هم برات نوشتم زود بیا دوست ندارم طعم لبت از بین بره پس دوباره بکار روی لبهام گل بوسه هاتو.بازم شاعر شدم گفتم برات عامیانه مینویسم ولی چه کنم از ازل اینگون بودم تا ابد اینگونه مانم .شادی دوست دارم میبوسمت.شب بخیر.

 

بیست وپنجم ف

 شادی مجلسیان در قدم ومقدم توست      جای غم باد هران دل که نخواهد شادت

ساعت 5 صبح بیدار شدم تشنه ام بود رفتم یخچال کمپوت یخ زده خوردم بعد هم خوابیدم یه دل دردی گرفتم که نگو یادم نبود امروز عروسی دعوت بودم نه برای برنامه یکی ازآشناها دوست داشت منم باشم منکه میدونم چرا منو دعوت میکنن چون لااقل ارکسترضیف باشه من هستم چند تا بزنم وبخونم جور اونا رو بکشم بحرحال اومدن دنبالم ولی گفتن ارکستررو جواب کردن بیا ودرستش کن بدو بدو با فرشید رفتیم دستگاه رو گرفتیم بعدش ارگ امیر رو امانت گرفتیم ورفتیم از اول عروسی بد آوردیم اول شلوارتازه فرشید قیری شد بعدش کت من پاره شد وروغنی بحرحال با کمال بد شانسی 7 تموم کردیم همش 2ساعت زدیم بعدش هم برگشتیم برای فردا هم تو همین عروسی کار گرفتم رسیدم از بابل دستگاه رو عوض کردم.رفتم پیش محمد گفت زنگ زده بودی ناراحت شدم چرا نبودم واز اینکه خودت حرف نزدی محمد دلگیر بود میگفت مگه من با شادی رو دربایستی دارم یا بمن شک داره که خودش حرف نمیزنه بعدا برات توضیح میدم جریان چیه احساس میکنم دخترداییت یه کم شیطونی کرده بحرحال دلم شدید تنگه توست شب خوش میبوسمت.دوست دارم زیاد.