اندک سوادی که دارم

اندک سوادی که دارم

دردهایی که اززندگی میکشیم گاهی هم لذت!
اندک سوادی که دارم

اندک سوادی که دارم

دردهایی که اززندگی میکشیم گاهی هم لذت!

دست میکشم

از تو با اینهمه خوبی دست میکشم

ازتمام آنچیزها که ارامش میآورند دست میکشم

ازپاکی ازنجابت ازادب

ازتمام آداب دست میکشم

لطفا عشقم را پس بده

دیگربرایت عکس قلب نمیکشم

همانطورکه گفته ای نمیتوانم

بارتو بردوش نمیکشم

بگذاربمانم با سایه خویش وگربه هایم

جزبه پشت آنها به هیچ چیز دست نوازش نمیکشم

بگذاربروی زود تر ازیادم

چون برای فراموش کردنت

ازباده دست نمیکشم

دیرگاهیست دراین تاریکی

ازتنهایی دست نمیکشم

تنها بودن بهترازباتوبودن است

دیگربرای هیچ زنی مرد واقعی نمیکشم

هجویات تامران

درمورد لینک خاطرات دو هنرمند

دو دوست همکارداشتم که مدام باهم زندگی میکردند بطوریکه همه اونها رو برادر همدگه میدونستن من درموسیقی شیوه رفتاری اجتمایی هم ازاو آموختم بی شک مسعود یکی از بهترین وتاثیرگذارترین آدمها درزندگی من بود حالا ازچه خانواده ای بود بماند شرح حالش را کارندارم.وقتی برای همیشه میخواست از ایران برود چندین دفتر بمن داد وگفت برای همیشه پیشم بماند واگردوست داشتم میتوانم بخوانم ویا سوژه نوشتنم کنم بشرطی که 10 سال بگذرد میخواست با مهاجرت تمام خاطرات ایران بودنش رو دور بیاندازد نمیدانم چرا وبرای احترامی که برایش قائل بودم نپرسیدم چندی پیش از کانالدا برایم زنگ زد البته ماهی بکبار باهم درتماسیم واین را هم اضافه کنم هیچ یک ازخاطراتش را ازیاد نبرده فقط ازدیدن چیرهایی که رنجش میدادند فرار کرد .بعد از حال واحوال همیشگی ازمن خواست تا دوستش را برایش پیدا کنم واجازه خواندن داد البته گهگاه یه مقدارخوانده بودم ولی چون خودم هم (رضا)درجریان تمام موضوعات بودم ادامه ندادم خلاصه این ماه  که زنگ زد اجازه گرفتم از او که این دست نوشته ها را با کمی دست کاری فقط کمی تاآنجا که افراد زیرسئوال نروند.دروبلاگم بعنوان خاطرات دو هنرمند بنویسم.

البته اینها بطورحرفه ای خاطرات نیست یک نوع گزارش روزانه ست .ولی لابلای اینها  خودش موضوعاتی برایم ایمیل کرد که بیخبر بودم .حالا هم بی کم وکاست درخدمت تمام دوستانم وهمه مخاطبانم مینویسم اگر از لحاظ نگارش مشکلی بود بر من ببخشایید خود مسعود هم یک مقدمه نوشت که عینا فقط با کمی جابجایی کلمات خدمتتان عرضه میکنم.

امیدوارم ازاین دست نوشته ها لذت ببرید.خودش میگفت امیدوارم کسی با دید منفی بمن نگاه نکنه درخلال دست نوشته ها شاید مسعود را آدم هوس بازی بدانید ولی بخاطر داشته باشید تاریخ این دست نوشته ها زمان جوانی وی است وبعد از مهاجرت وازدواج بسیار زندگی خوب وراحتی دارد وهروقت به ایران سفری دارد لذت زندگی درست وسالم را ازچشمان دخترکشان میفهمم

تامران هامون

ازوبلاگ پسران ودختران افغان عزیز

سلام به همه دختر پسرای افغان وفراراتر به همه فارسی زبانان 

امروز می خواستم در مورد یک موضوع که اکثر نوجوانان یا جوانان افغان با آن روبه رو هستند بنویسم

امروز شاهد فعالیت سومین نسل مهاجر افغان در کشور ایران هستیم برخلاف نسل اول و دوم نسل سوم هیچ دیدی حقیقی از زادگاه پدری خود ندارد اکثر آنها در ایران به دنیا امدند وخانواده شان سال ها است که ساکن آنجا هستند می توان راحتی گفت که انها ایرانی هستند شاید بعضی از آنها خوش شان نیانید که من آنها را مانند یک ایرانی ببینم ولی خوب وقتی فردی روی خاکی به دنیا می اید در آنجا رشد می کند خود را به فرهنگ آداب رسوم وبق می دهد یا این که وبق می خورد چون انتخاب دیگری ندارد


وقتی کودک هستیم وباهم یک توپ را شوت می کنیم یک زبان را حرف می زنیم سر یک کلاسیم یک کتاب را می خوانیم یک جور می نویسیم بعضی وقت ها آروزهای مان را از یک خدا می خواهیم وخیلی چیزها دیگه ؛ در آن لحظه مخ مان نمیکشه که خیلی اختلاف های دیگر وجود داردکه از هم زبان بودن هم کلاسی بودن هم توپی بودن یک انسان بودن یک خدا داشتن وغیره وغیره وجود دارد واین نداشتن خون اصیل است.

بین سال های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ نزدیک به یک میلیارد از انسانها بروی این کرده خاکی جابجا شده اند

مهاجرت چیزی تازه نیست این فرآیند از ابتدای خلقت بشر وجود داشته وسالیان سال وجود خواهد داشت این فرآیند باعث می شودتا تبادلات فرهنگی اقتصادی و سیاسی وبین ملت ها ادامه یابد البته نوع مهاجرت ها گوناگون است ونمی توان تمامی آنها را به یک روش مقایسه کرد

طبق قوانین بین المللی تمام مهاجرین که داری یک مدرک اقامتی هستند دارای تمام حقوق

شهروندی آن کشور می باشند از جمله

ـ حق مدرسه رفتن برای تمام کودکان

ـ حق داشتن پاسپورت برای مسافرت

ـ حق داشتن امنیت وبیمه اجتماعی

و غیره.....

این در حالی است که افغان های ایران هیچ گونه حق شهروندی ندارند ،حتی خانواده های که بیش از ۳۰ سال است که در آنجا مقیم هستند تا کنون همانند آوره جنگی سی سال پیش به حساب می آیند؛ آنها حتی حق خرید یک سیم کارت اعتباری را هم به نام خود ندارند شاید بگید که خوب در ایران مهاجر افغان خیلی زیاد است ولی من می گم که نه چون افغان های که در پاکستان هستند تعدادشان خیلی بیشتر از این های است که در ایران اند ولی تقریبا نیمی از آنان مورد طبیعی سازی ملیت قرار گرفته اند حالا چرا در ایران که کشور است مدعی رعایت حقوق انسانی و تمام مهاجرین مدتی طولانی است که در خاک آن کشور زندگی می کنند این کارصورت نمی گیرد جای سوال باقی است؟

قبل از سال ۱۳۸۵ از میان هزاران دانشجو که به دشواری بسیار وارد دانشگاهای ایران شده بودند فقط یک نفر موفق به دریافت مدرک فوق تخصصی از دانشگاه مشهد شده بود نه این که بگیم که خوب مغز نداردند نه!نه ! این طور نیست چون اکثر دانش آموزان افغان داری انگیزه بالای برای دنبال کردن تحصیل خود دارند وهمیشه بهترین نمرات را در مدارس کسب می کنند گرچه می دانند که به یک بن بست تحصیلی بعد از دیپلم متوسطه بر خواهند خورد


در هر حال از نظر شخصی من بهتر بود شرایط زندگی را برای افغان ها در ایران آسان تر می کردند چون که تمامی آنها داری یک زبان یک دین یک فرهنگ می باشندومطمئنن پیشرفت های زیادی در آ ینده نزدیک بین دو ملت حاصل می شود

این ثابت شده که بعضی مشکلات اقتصادی از جمله بیکاری برای برخی از قشر های جامعه ناشی از چیزی دیگری است نه از وجود افغانها در ایران گرچه تمام کوفت بلا ها آخرش به پای آنها ختم می شود این را از تمام رسانه های ایران می توان به راحتی مشاهده کرد خلاصه آدم بسته را سیلی زدن برای هیچ جز بی شرف ترین کار هاست آدم می تواند انجام دهد

پیداست که وضعیت در افغانستان رو به بهبودی می رود گرچه هنوز مشکلات زیادی در راه است ولی قرن بیست ویک شروع بدی برای این خاک نداشته امید وارم که نسل سوم افغان ها در ایران

ویا همان ایرانی های بی کارت ملی خاطرات بدی از زادگاه خودشان در سر نخواهند برد

می بخشید که طولانی و بی در پیکر بود ولی خوب یک نفر باید فریاد بزنه!مگه نه

همه نظر ها نمایش داده خواهد شده



موضوعات مرتبط: روزی روزگاری در ایران، سیاسی
[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 11:1 ] [ سمیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دنبال یه دوست قدیمی خانم تحویلی کوکنه

همکلاسی خوبم خانم نیلوفر رو هرکاری کردم نتونستنم پیدا کنم.هر کس تونست بسیارممنون میشم ازش .فقط چون خبری از ایشون ندارم میخوام بدونم الان تدریس میکنند یا نه.

یادت هست؟

یادت هست؟

روزی که اندوه

درونت راخراشید

جبینم پرزآژنگ شد

روزی که پاهایم تاول زد

تو گریه کردی

با لبخند کودکی خندیدیم

وبا اشک مادری نالیدیم

ورنج آدمی  دردمشترکمان بود

امروزاما ازکنار هم

در یک پیاده رو بی اعتناردمیشویم

مارا چه میشود؟

وقت غروب ایا

فانوس عاطفه خاموش میشود؟

خورشیدهیچ  ماه نه

حتی ستاره شدن هم

اینگونه فراموش میشود

1389 تامران

خلوتی خواهم برای او که میپرستمش

عزیزم ره سپردن ازکویر

خستگی زاونفس گیر جدائی

میرسد پایان

سوادجنگل سبزوصال

ازتارک سبزافق پیداست

نهالتازه پیوندما بعداز

زمستان جدایی ها

بهاری تازه خواهدداشت

وتیمارش تلاش مستمردرپی

عزیزم می فروشان را

به شهرناکجا بردند

زبیم گزمه بایدخفیه می نوشید

شرابی خانگی رادرتدارک باش

که تاهنگام میعادمداوم کهنگی گیرد

به غیرازوعده های گرم وشیرینی

که جاری شد میان ما

همتنطوری که میدانی ومیدانم

دلم سرسخت مشتاق است

من وشمع وشراب وتو

کنار یکدگر باشیم

بخوابانی درآن شب کودک مارا

که تنهایی میان ما صفای دیگری دارد

چراغ خانه راآنشب بمیرانش

که اشک شوق شمعی رانظر کردن

حدیث خوش تری دارد

به لوح خاطرت بنویس

عزیزم مایلم آنشب

که ازدست تو ساغرها به کف گیرم

توهم گیری زمن ساغر

زنوشانوش مادرخلوتی دلخواه

فرو شوییم زنگارپلشت روزهای تلخ زندان را

عزیزم بوسه ازشهد لبت آنشب

زداید تلخی می را

همین کافیست

شراب خانگی رادرتدارک باش

تامران