X
تبلیغات
رایتل

اندک سوادی که دارم

قشم. شعر یاوه . تامران هامون

زتازش  سپاه ابرتاروتیره میشود

این زمان که آفتاب رامجال عرضه نیست

گرمی وتلالو اش

درورای پرده سیاه ابر

 استحاله میشود

این زمان که خانه ات میرود

که پایگاه غاصبان شود

این زمان که بال هرپرنده را

به قفل کینه بسته اند

این زمان که نان سفر ه مان

درهجوم نابرابری ربوده میشود

سنگ را به درب میزنند

و رهروان بی خبر

درمیان کوچه هاهوارمیکشند

ساکنان خسته رانویدمیدهند

ازصدورجهل خویش

تادرون خانه های دیگران!

یاکمین نموده اند

درمیان کوچه ها

تا به خاک .خون کشند

کفترسپیدرنگ صلح را

این زمان که موج میزنند

درمیان قفس    دسته های عاشقان

این زمان که که اخترعقیده را

عرصه درخششی دوباره نیست

این زمان برادرم با توام خواهرم

شمع روشنی شدن درمیان کلبه ای حقیر

افتخاراندکی ست

خردچون شنای ماهیان سرخ

درمیان حوض کوچکی

هان خطاب من بتوست

برادرم،خواهرم

انتظاریاوه ایست

دردل کویرخشک

جوشش وصعودآب

پای خسته

کوله بارنامرادیت بردوش

تشنه لب

تاکجا کجا کجا؟

کاین شکست راآزموده ایست

وآزمودن شکستها خطا

بایدازتبار باد شد

همزمان ودرکنار هم

قدرتی گرفت

ازمیان کوچه ها

ازستیغ قله ها

ازخروش رودها

ازدرون مزرعه

هرکجا که میرسد

نغمه های زندگی بگوش

باید ازتبارباد شد

بی قراروکوهکن

با هجوم همزمان ما

ابرهی تیرهازفرازآسمان

ناپدیدواستحاله میشوند

آفتاب سرخ فام جاودانه گرم میکند

انجماد کوچه های شهررا

پوششی هماره سبز

میدهد به روستای زردروی

وآسمان تیره را

روشنایی دوباره میدهد

با توام خواهرم باتوام برادرم

من ازاین سراب هاگذشته ام

ازمیان خواب ها خیال ها گذشته ام

من شکست راباتمام تلخی اش

بارها وبارها چشیده ام

من فرودراصعودرا سکوت را

بارها به چشم خویش دیده ام

دردهاکشیده ام

من که جام تیره شرنگ یاءس را

باامید تازه ای شکسته ام

آخرین تجارب زمانه ام

سمبل نجات بخش جاودان زندگی

ازمیان رنجها

با من ازفراق ها سخن مگوی

ابروان گره مکن

همرهم بیاتافرازقاف دلگشای

زندگی

تامران

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.